تولد تولد
پنج ماهگی تموم شد ... و من برای خودم دیگه خانووووووووومی شدم(بوگو ماشااله) تولد تولد 5 ماهگیم مبارک مبارک مبارک 5 ماهگیم مبارک ...
خوردنی
16 دی ماه، من اولین ناهار زندگیم رو خوردم... گارسون، یکمی فرنی لفطا!!! فرنی خوشمزه ای بابا چرا نمیره توی شمکم؟؟؟ هامممممممممممممممم تازه من سیب هم میخورم نه! یعنی آب سیب میخورم اونم اینطوری بفرما خوشمزه ست ...
صبح که از خواب پا میشم
صبح که از خواب پا میشم مثل یه غنچه وا میشم... یکمی چرخش می کنم تو جااااااااااام گردش می کنم بعدش میگه مامان جون زبونت رو نیار بیرون وقتی زبون رو گازیدم به روی مامان خندیدم میرم به شیر خورستون توی بغل مامان جون ...
اولین یلدا
این اولین یلدا و فصل زمستون منه ... سلام ننه سرما ما شب یلدا خونه ی جدید عمه دعوت بودیم. خونه نو مبارک عمه اینا. من و مامان و بابا رفتیم و دیدیم که مامان جون و آقا جون و عمو و زن عمو زهرا زود تر از ما رسیدن و ما آخر شدیم. من اون شب بازی کردم، عروسک مریم رو یه لقمه ی چپ کردم، شیر میل کردم ، جعبه ی دستمال کاغذیشون رو چپ و راست کردم، همه رو در حال خوردن نیگا نیگا کردم اما یه لحظه لالا نکردم. عجب شب دراااااااااااااازی ...
تولد بابا
دیروز تولد بابا داود بود ... من ومامان چند روز بود داشتیم برای تولد بابا آماده می شدیم. با هم رفتیم کاموا خریدیم، من دختر خوبی بودم تا مامان برای بابا کلاه و شالگردن ببافه و کیک هم بپزه. آفرین به من که با صبر کردن توی کادو شریک شدم. نزدیک اومدن بابا، آماده شدیم و منتظر موندیم. نیووووووووومد. بزار تا 10 بشمورم: 3،2،1،... بالاخره اومد. بابا جونم تولدت مبارک ...
اربعین
روز اربعین خونه آقا اینا (بابابزرگ مامانم) مراسم عزاداریه. صبح اون روز، من و مامان و بابا و دایی سعید رفتیم خونه ی مامانی. همه رفتند خونه آقا. من و مامان منتظر شدیم خاله فاطمه حاضر بشه تا سه تایی بریم اونجا. بالاخره راه افتادیم و رفتیم. به همه سلام کردم . پارمیس (دختر پسردایی مامانم) که 11 ماه از من بزرگتره همش من رو ناز میکرد،آخه خیلی مهربونه و نی نی ها رو دوست داره. ریحانه (دختر دایی مامانم) هم یه جعبه هایی رو رو هم می چید، من و پارمیس هم جعبه ها رو هل میدادیم و می ریختیمشون. ناهارم رو خوردم پس اجازه دادم مامان هم ناهارش رو بخوره و من هم براشون آواز می خوندم. النا(دختر دخترخاله مامانم) هم اومد و با پارمیس بازی میکردند. من هم که ...
خاله مریم
در اولین روز زمستون وقتی از خواب بیدار شدم ... یه مهمون داشت میومد خونمون. خاله مریم(دوست مامانم) از هلند اومده تا من رو ببینه (دقت کنید کلا کار دیگه ای نداشته هااا). ما با هم خیلی دوست شدیم و من می خواستم روسری، دست و لباسش رو بخورم. خاله برام سوغاتی هم آورده . یه دامن خوشگل قرمز . دست شما درد نکنه ...
خاله جون رفت
پنجشنبه 28 ام، که از خواب پاشدم یه صدایی شنیدم. مامان اومد پیشم با یه چیز که هی با خودش میاورد بالا سرم و با هام حرف میزد و دوباره می رفت و اون صداهه میومد .بالاخره کار مامان تموم شد.یه پوشیه برای خاله دوخته بود. آخه خاله جون با عمو علی می خواستن برن کربلا. با مامان حاضر شدیم و رفتیم خونه خاله . مامانی و بابابزرگ و خاله فاطمه هم اومده بودند. یه عالمه گاگا درست کردند تا با خودشون ببرن. تازه فلاکس کوچولوی من رو هم با خودشون بردند. فلاکس کربلایی من!!! من خوابیدم و وقتی که دیگه میخواستند برن بیدار شدم تا با خاله جونم و عمو علی بای بای کنم. بای بای خاله بای بای عمو علی برای ما هم دعا کنید ...









